حقیقت مکتوم در سیستان
دوشنبه 9 ارديبهشت 1387
وظيفه روشنفکر يا کسي که در حوزه روشنفکري کار ميکند بيان حقيقت کتمان شده است.
مصطفي غفاري
آثار رضا اميرخاني را با نامهاي عجيب و غريبشان ميشناسم. اولين بار ”من او” را ديدم، بعد ”از به” و ”ارميا” و بعدترها ”نشت نشا”. ”داستان سيستان” شايد سادهترين نام است در ميان کتابهاي ديگر او. خواندن آن هم البته سادهتر است، حتي نسبت به يک رمان. خيليها را ميشناسم که آن را در کمتر از سه چهار ساعت خواندهاند.
براي گفتوگو دربارهي ”داستان سيستان” در پنجمين سال انتشار کتاب به سراغش رفتيم. هربار وعدهي ديدارمان به خاطر مشغلههاي او در آمادهسازي و گرفتن مجوز ”بي وتن” براي نشر و رساندن آن به نمايشگاه کتاب، به تعويق ميافتاد. بالاخره براي ظهر يک روز در دفتر سايت قرار گذاشتيم اما با گذشتن يک ساعت از موعد، خبري از اميرخاني نبود. تلفني پيدايش کرديم. در پمپ بنزين بود و به خاطر قطعي سيستم الکترونيک پمپها در صف طولانياي گير کرده بود و فردا هم عازم سفر... فرصت را غنيمت شمرديم و گفتوگويي تلفني در پمپ بنزين ترتيب داديم و او البته با حوصله و خوشرويي پرسشهايمان را پاسخ گفت.

توجه: براي خريد کتاب ”داستان سيستان” روي عکس کليک کنيد
چرا آقاي ”رضا اميرخاني منِ او” با آن دايرهي مخاطب گستردهاش، ”داستان سيستان” مينويسد؟
وقتي يک نويسنده وارد حرفهي نوشتن ميشود، هيچکدام از اقليمهاي قلم را اقليم تخصصي خود فرض نميکند؛ بلکه همهي اقليمهاي مختلف قلم، فضاي تجربه اوست. براي من هم اين اقليم، اقليم تازهاي بود؛ و بهطور طبيعي طبعآزمايي در اين زمينه، برايم يک تجربه جديد بهحساب ميآمد.
کلاً ورود به چنين اقليمي در کشور ما متأسفانه جايگاه درخوري نداشته است؛ اين به دليل ترجمهي غلط روشنفکري در ايران بود.
در ايالات متحده، ”اليور استون” ميتواند به سادگي و راحتي به کوبا برود و مستندي راجع به کاسترو که در نظر مخاطب سياستنشناس آمريکايي بهعنوان بزرگترين دشمن ايالات متحده شناخته ميشود، بسازد؛ و نه در هاليوود تحريم شود و نه در جاي ديگر.
همه ميفهمند که اين بهطور طبيعي يکي از وظايف اوست و کار عجيب و غريبي انجام نداده. اين تحمل اهل فرهنگ يک کشور در مورد دشمن سياسيشان است. در ايران متأسفانه فضاي روشنفکري ما به شکلي بوده که هيچ زمان چنين تحملي بهوجود نيامده است.
بنابراين نوشتن در حوزه و دربارهي کسي که فارغ از عُلقههاي ما، بهعنوان يکي از بزرگترين شخصيتهاي سياسي دنيا مطرح است، مسئلهساز و پرسشبرانگيز خواهد بود.
من شکستن اين فضا را جزء وظايف خودم ميدانستم؛ بدون شک. به همين دليل ميگويم فارغ از علاقهي ما به شخص رهبري، اگر روزي مثلاً جرج بوش هم از من ميخواست در سفري همراهياش کنم، قطعاً براي يک تجربه تازه، با او در سفر همراهي ميکردم. آن هم ميتوانست يکي از اقاليم قلم باشد.
من فکر ميکنم مخاطب به نويسندهاش پول ميدهد تا نظر او را بخواند و نگاه او را دربارهي يک موضوع ببيند. الزاماً نظر تخصصي نويسنده در اين قضايا مطرح نيست. بلکه نگاه ويژهي او که مورد نظر مخاطب است، اين گونه را متمايز ميکند. دادن نظر تخصصي دربارهي سياست، کار همچو مني نيست اما نگاه خاص داشتن، حتماً انتظار درست مخاطب از من است.

يادم هست زماني در هِدِر سايت ”لوح” که شما سردبيرياش را بر عهده داشتيد، نوشته بود: ”سياست زاييدهي فرهنگ است؛ هيچ فرزندي نميتواند مادر خود را بزايد!” احساس نميکنيد با ”داستان سيستان” از اين نگاه فاصله گرفتهايد و به نوعي در زمين سياست پا گذاشتهايد؟
من فکر ميکنم در هر صورت آن موضع، موضع درست و واجبي است؛ مهم اين است که ”ما”ي فرهنگي به هرجاي ديگري که وارد ميشويم، از جانب خودمان که جانب فرهنگ هست، وارد بشويم. ضمن اينکه بايد پذيرفت مقولهي رهبري در ايران هم فقط يک مقولهي سياسي نيست.
به گمان من ابعاد فرهنگي و مذهبي اين مقوله، بسيار عميقتر و ريشهدارتر از بخشهاي سياسي آن است. بنابراين من احساس نميکردم وارد يک مقولهي سياسي محض شدهام. اگر هم يک روز وارد يک مقولهي سياسي صرف ميشدم، فکر ميکنم ميشد با يک نگاه فرهنگي که احساس ميکند بالاتر از حوزهي سياست قرار گرفته، وارد چنين فضايي شد.
ميشود بگوييد احياناً چه فضايي در جامعه وجود داشت، يا چه نيازي را در جامعه ميديديد که شما را به سمت نوشتن چنين اثري بکشاند؟ دربارهي رهبري پرسش خاصي وجود داشت که احساس ميکرديد بايد به آن پاسخ بدهيد؟
به گمان من وظيفهي روشنفکر يا هرکسي که در حوزهي روشنفکري کار ميکند، بيان ”حقيقت مکتوم” است؛ حقيقتي که پوشيده نگه داشته ميشود.
فکر ميکنم در شرايط اجتماعي پس از دوم خرداد، ورود به اين عرصه، جدا از شعار و هدف روشنفکرانهاي که گفتم، نبود؛ يعني در آن زمان شناخت درست راجع به مسايل مربوط به رهبري کمتر وجود داشت.

الگويي هم -داخلي يا خارجي- در زمينهي فرم يا محتوا براي اين کار در دست داشتيد؟
دربارهي محتوا بايد بگويم چنين کاري کمتر انجام شده و شايد هم سابقه نداشته باشد. دستکم دربارهي سفرهاي رهبري، من چيزي نخوانده بودم. اما دربارهي فرم فکر ميکنم همهي سفرنامههاي موجود را آدم ميتوانست يا دوست داشت سَري بهشان بزند. اما اينکه الگويي بهطور ويژه در دسترس داشته باشم، نه چنين نبوده.
شما خودتان داستان سيستان را بيشتر از جنس سفرنامه ميدانيد يا از سنخ داستان يا يکچيز جديد!؟
بهنظر من سفرنامهست! اما خودم دوست دارم آن را يک ”واريِته” بدانم؛ يک ”جُنگ”. براي اينکه در نوشتن اين کار دوست داشتم تمام نگاهم را راجع به مقولهي رهبري در ايران نشان بدهم.
بنابراين شايد ”داستان سيستان” يک واريته باشد؛ چون در برخي جاها من از فضاي سفر خارج شدهام؛ يا با يکجور بستگيهاي نسبت به سفر و سفرنامه، نظرات شخصي خودم را هم وارد کار کردهام. اگر ميخواهيد بگوييد از قالب سفرنامه در آن عدول کردهام، بله؛ حتماً همينطور است.
يعني وارد داستان هم شدهايد؟
داستان قطعاً نيست! به نظرم بيشتر به همان جُنگ شبيه است. شايد برخي جاها از عناصر داستاني استفاده کرده باشم؛ اين به دليل ذائقهام بوده که داستاننويسم! ولي اينکه بخواهيم بگوييم اين يک داستان کامل است، نه!
جداي از اينکه گفتيد من براي خودم يک رسالت روشنفکري داشتم، اين سفر براي شما جنبهي کشف نادانستهها را هم داشت؟ يافتهي جديدي هم داشتيد؟
جواب روشن است: بله؛ حتماً! اينطور نبود که سفر براي من چيز قابل پيشبيني باشد. واقعيت اين است که وقتي تصميم گرفتم به اين سفر بروم، با خودم براي نوشتن هيچ عهدي نکرده بودم. دنبال اين بودم که اگر چيز تازهاي پيدا کردم، دربارهاش بنويسم؛ اگرنه طبيعي است که نوشتن کار بيهوده و عبثي ميشود...
منظورم اين است که تحول ديد داشتيد؟ فرض کنيد شما تصويري از رهبري داريد. مثلاً ايشان را شخصيتي روشنفکر ميدانيد؛ بعد جريان سفر پيش ميآيد و شما ميخواهيد مصداقي از آن مفهوم و پيشفرض خودتان را پيدا کنيد؛ آيا اينطور بود؟ يا اينکه شما خودتان را جاي مخاطب پرسشمند گذاشتهايد و ميپرسيد تا پاسخ درخور بگيريد؟
اولاً عمدهي سعي يک نويسنده اين است که چنين سفري را بدون چنين پيشداوريهايي برود.
خصوصاً بدون ارزشداوري به اين نوع نگاه دست پيدا کند. اما از آنجايي که اين مسئله اگرچه مطلوب است، چندان ممکن نيست، سعيام اين بود که در سفر، همراه خودم کساني را ببرم که کار ”نفس لوّامه” من را انجام بدهند! يعني اگر در جايي من به خطا رفتم، آنها کمکم کنند.
بنابراين از دوستان نزديکم که به صداقتشان ايمان داشتم اما همسويي فکري کامل -مثلاً در مورد رهبري- نداشتيم، خواستم که با من همراه شوند تا از نظراتشان استفاده کنم. در طول سفر خود آنها يا نگاهشان را همراه داشتهام تا با اين نگاه بتوانم براي مخاطبي که نسبت به اين سفر با من همموضع نيست، بنويسم؛ اين به نظرم مهمترين وظيفهي من بود.
من براي مخاطبي مينوشتم که به نوعي با ترديد نسبت به مسايل سفر مينگريست. مخاطبي که ترديد ندارد، بهطور طبيعي آدم نميتواند با او وارد بحث بشود؛ چه کسي که يقين مثبت دارد -يقين به مثبت بودن سفر- و چه کسي که يقين به منفي بودن سفر دارد. به نظر من ما بايد با خوانندههايي کار کنيم که اهل ترديدند!
با وجود دغدغهاي که در کار داشتهايد، آيا بخشهايي از آن حذف شده؛ به دلايل مختلف: يا توسط خودتان يا توسط مسؤولان و نهادهاي مربوطه؟
نه! خودم سعي کردم کمترين خودسانسوري را داشته باشم. در اينطور کارها معمولاً مميّزي شخصي بيش از ساير مميزيها آدم را اذيت ميکند. دليل اينکه کمترين مميزي را براي خودم داشتم اين بود که تقريباً مطمئن بودم اين کار، چاپ نخواهد شد!
فکر ميکردم شايد بهعنوان يکسري خاطرات و سفرنامهي شخصي براي خودم و برخي از دوستانم -با انتشار غير رسمي- مطرح باشد.
اصلاً در دوراني اين اتفاق افتاد که فکر ميکردم کار من شايد فقط يک مخاطب داشته باشد: خود آقا؛ که شايد اين نوع نگاه برايشان جذاب باشد! براي همين توانستم خودمميزي را کنار بگذارم. از آن طرف کار دچار مميزي بيروني هم نشد؛ حتي جملهاي از آن.

از نگاههاي ديگران، از بازتابها و بازخوردهاي کار چه چيزي دستگيرتان شد؟
مخاطب واقعي من به عنوان يک نويسنده با کار ارتباط راحتي برقرار کرد؛ يعني احساس نميکرد که در اين کار با اميرخانيِ ديگري روبهرو شده. همان اميرخاني است، در يک قالب و اقليم ديگري قلم زده است. اما مخاطباني که در دايرهي غير ادبي بودند، مثلاً مخاطباني که به هر صورت نسبت سياسي با موضوع داشتند -با علاقههاي سياسي يا عدم علاقهي سياسي- نه؛ هردو گروه موضع منفي داشتند.
گروهي که فقط نسبت سياسي با موضوع رهبري داشتند- نه نسبت فرهنگي- عمدتاً اين اثر را کتابي ميدانستند که از آن تمجيدهاي جاري رسانهاي در آن خبري نيست و کار را نميپسنديدند. کساني هم که به يک معنا مخالف سياسي رهبري هستند، در کتاب تمجيدهاي فراواني ميديدند. بنابراين اين دو گروه نميتوانستند با کتاب نسبتي برقرار کنند.
به نظرتان در قالبهاي ادبي، ميشود بهطور جدي به مقوله يا موضوع رهبري چه از بُعد سياسي و چه از بعد فرهنگي و... پرداخت؟ مثلاً در گوشهاي از يک رمان...
خيلي از اينها بستگي به نياز مخاطب دارد.
بايد ببينيم که مخاطب از ما چه ميخواهد؛ چقدر او به دنبال باز شدن و گشايش اينگونه مطالب هست؟ ما راجع به اين نياز مجبوريم کار بکنيم.
اما به نظر من دادن اطلاعات خام و پرداخت نشده در اين زمينه به مخاطب به هيچ عنوان کار درستي نيست. البته اينکه گروهي مطالب موجود دربارهي رهبري و زندگي ايشان را گردآوري کنند، يک وظيفهي تاريخي است؛ اما انتشار آن در هر شرايطي، بايد بسيار دقيق و با مخاطبشناسي مناسب صورت گيرد.
در همين زمستان سال گذشته ما سه نمونهي مشابه يعني سفرنامههاي رهبر انقلاب را در قالب سه کتاب داشتيم. فکر ميکنيد آنها هم دچار همين آسيب شدهاند؟ يعني صرفاً به روايت سفر رهبري ميپردازند بدون اينکه به دنبال پاسخگويي به يک پرسش جديد از مخاطب باشند؟ يا اينکه دغدغههاي موجّه ديگري دارند؟
اگر نويسندگان نامبُردار وارد اين زمينه بشوند، همين نگاه ويژه آنها به مقولهي رهبري در قالب سفرنامهنويسي ميتواند يکي از ميراث فرهنگي ما باشد که به نظر من امر بسيار مثبتي است. يعني يک نويسنده ميرود و نگاهش نسبت به اين مقوله ثبت ميشود؛ اين فارغ از اين ماجراست که حالا سفر رهبري چه ويژگيهايي داشته باشد.
اما اگر قرار باشد از نويسندگان غيرنامبردار استفاده بشود، قضيه فرق ميکند. بايد ببينيم دنبال چه چيزي هستيم؛ نمايش رويدادهاي سفر براي مخاطب يا چيزهاي ديگر؟ روايتگري صِرف به نظر من فقط به کار مطبوعات ميآيد؛ بهعنوان يک اثر ادبي نميتوان به آن نگاه کرد. چون در اثر ادبي ما بيش از هرچيز به دنبال همان نگاه ويژه هستيم.
دربارهي شيوهي ويژهي نگارشيتان، من پاسخهاي شما را به منتقدان شنيدهام و دغدغهي شما را مثلاً دربارهي جدانويسي واژهها ميدانم اما به نظر ميرسد با اين روش ما داريم از شيوهي سنتي نگارش که در بر دارندهي فرهنگ و ادب ماست، فاصله ميگيريم؛ حالا توجيه مناسبي براي اين فاصلهگيري و نوآوري داريم يا...
توضيحي که بنده دادهام اين است که ما به هر صورت بايد پاسدار زبان فارسي باشيم؛ اما واژهسازي در همين زبان فارسي با شيوههايي از جمله جابهجايي پسوندها و پيشوندها و... صورت ميگيرد. اگر بتوانيم جدا بودن اين بخشهاي واژهها را نشان بدهيم، شايد راه براي کمک به گسترش دايرهي واژگان ما در زبان فارسي بيشتر هموار شود؛ اين پاسخ کلي بنده است...
البته چند نظر متفاوت در اينباره هست اما ”راه” از بين اين ”آزمون و خطاها” پيدا ميشود. ضمن اينکه من به قول معروف در حد شُتران خودم دارم کار ميکنم و در حد کتابها و نوشتههاي خودم؛ نه مثلاً کتب درسي و...
اين شيوه، ابداع شماست يا نمونههاي ديگري...
حتماً نمونههايي دارد؛ حتماً! خيليها براي پاسداري از زبان فارسي راههاي مختلفي را پسنديده و رفتهاند؛ يکي از راهها هم همين جدانويسي است.
آثار رضا اميرخاني را با نامهاي عجيب و غريبشان ميشناسم. اولين بار ”من او” را ديدم، بعد ”از به” و ”ارميا” و بعدترها ”نشت نشا”. ”داستان سيستان” شايد سادهترين نام است در ميان کتابهاي ديگر او. خواندن آن هم البته سادهتر است، حتي نسبت به يک رمان. خيليها را ميشناسم که آن را در کمتر از سه چهار ساعت خواندهاند.
براي گفتوگو دربارهي ”داستان سيستان” در پنجمين سال انتشار کتاب به سراغش رفتيم. هربار وعدهي ديدارمان به خاطر مشغلههاي او در آمادهسازي و گرفتن مجوز ”بي وتن” براي نشر و رساندن آن به نمايشگاه کتاب، به تعويق ميافتاد. بالاخره براي ظهر يک روز در دفتر سايت قرار گذاشتيم اما با گذشتن يک ساعت از موعد، خبري از اميرخاني نبود. تلفني پيدايش کرديم. در پمپ بنزين بود و به خاطر قطعي سيستم الکترونيک پمپها در صف طولانياي گير کرده بود و فردا هم عازم سفر... فرصت را غنيمت شمرديم و گفتوگويي تلفني در پمپ بنزين ترتيب داديم و او البته با حوصله و خوشرويي پرسشهايمان را پاسخ گفت.
دربارهي نگارش واژهاي مانند ”حتّا” يا ”مصطفا” چنين توجيهي بازهم کاربرد دارد!؟ چون آنجا ديگر اين ملاحظه که با جدانويسي بخواهيم به واژهسازي کمک کنيم، وجود ندارد.
درست است؛ اين موارد بيشتر ذوقي است و البته به نوعي حرکت به سمت اينکه خط فارسي را نشان بدهيم؛ يعني در جاهايي که تزاحمي با اصل دستور زبان فارسي ندارد، بتوانيم شيوهي جديد نگارشي داشته باشيم. ولي در اين مورد دليل قانعکنندهاي ندارم؛ ذوقي است.
برگرديم به متن کتاب؛ عبارت ”مؤمن در هيچ چارچوبي نميگنجد!” آيا اقتباسي است يا مستند روايي و حديثي هم دارد؟
نه! هيچ کدام.

پس ”خودشکن” است؛ يعني شما در هيچ چارچوبي نگنجيدهايد و از پيش خودتان...!؟
(ميخندد!) البته شما ميتوانيد در ايمان من شک کنيد!
خواهش ميکنم! اما پرسش پاياني... در تجربهي سفر با رهبري و آنچه ديدهايد، چيزي هست که نتوانسته باشيد در کتاب بياوريد و بخواهيد اينجا بازگو کنيد؟
آشنايي و برخورد نزديک من با ايشان از همين ماجراي داستان سيستان شروع شده؛ قبل از آن من با ايشان آشنايي نزديکي نداشتم. آنچه هم در سيستان ديدهام، نوشتهام و دليلي نداشته که خاطرهي خوبي داشته باشم و ننويسم؛ آنهم وقتي کتاب ميخواهد گردآوري خاطرات خوب اين سفر باشد.
بعدتر، البته چيزهاي زيادي بوده که شايد خيلي باارزش هم باشد اما مربوط به سفر نيست. اما حالا که بحث دربارهي کتاب و کتابخواني است چيزي به خاطرم آمد که بد نيست بگويم. يکبار ايشان در جلسهاي گفتند: ”يکي از چيزهايي که هميشه حسرتش را ميخورم و به خاطر اقتضائات رهبري نميتوانم به سراغش بروم، قدم زدن در همين راستهي کتابفروشيهاست! کاش ميشد...”
از اينکه وقتتان را در اختيار ما گذاشتيد سپاسگزارم.
خواهش ميکنم.
منبع
|